فرشته! بیا پایین ...

 

من خسته چون ندارم، نفسی قرار بی‌تو
به کدام دل صبوری، کنم ای
نگار بی‌تو

ره صبر چون گزینم، من دل به
باد داده
که به هیچ وجه جانم، نکند
قرار بی‌تو

اگرم به سوی دوزخ، ببرند باز
خوش
خوش
بروم ولی به جنت، نکنم گذار
بی‌تو

نفسی به بوی وصلت، زدنم به
ست
جانا
که چنین بماند عمری، من
دل
فگار بی‌تو

تو گمان مبر که سعدی، به تو
برگزید یاری
به سرت که نیست او را، سر
هیچ یار بی‌تو


*******

 

همین که تنها ماندند، ف گفت: «می‌آی بریم ماشین‌سواری؟»

م گفت: «باشه.»

ف گفت: «اما ماشین من یه چرخ نداره‌ها.»

م گفت: «خب با ماشین من بریم ....

 



 

جای بازی این‌جاس

ایرج کیا

 

همین که تنها ماندند، ف گفت: «می‌آی بریم ماشین‌سواری؟»

م گفت: «باشه.»

ف گفت: «اما ماشین من یه چرخ نداره‌ها.»

م گفت: «خب با ماشین من بریم، جیپ‌ام هنوز تو حیاطه.»

ف قبول کرد، اما گفت: «ولی من راننده‌ام.»

م اما قبول نکرد و دلیل‌اش هم شلوغی شهر بود: «تازه تو که گواهی‌نامه نداری!»

ف گفت: «تو هم نداری.»

م مغرورانه پاسخ داد: «اما هر چی باشه من مردم.»

توی جیپ روباز سبزرنگ که نوارهای قرمز دور تا دور آن را گرفته بود نشستند و رفتند تا در میان شلوغی شهر گردش کنند.

روبه‌روی پارک توقف کردند، بستنی خوردند، تخمه شکستند و به بچه‌های روی تاب و سرسره و چرخ‌وفلک نگاه می‌کردند.

ف احساس کرد که خسته شده است و گفت: «بریم از این‌جا.» و رفتند توی خیابان و بلوار و میدان‌های شلوغ شهر و جیپ سبز را از لابه‌لای ماشین‌ها و اتوبوس‌ها طوری رد می‌کردند که ف هم می‌ترسید و هم غش‌غش خنده‌اش گرفته بود از این که ماشین‌ها و موتورسوارها از ترس تصادف با آن‌ها، فرار می‌کردند به گوشه و کنار خیابان.

به آخرهای شهر که رسیدند، م گفت: «چه‌طوره بریم دریا؟»

ف تعجب کرد: «دریا؟ آخه خیلی خیلی دوره.»

م گفت: «واسه ما زیاد دور نیست. تازه! می‌تونیم از جاده‌یی بریم که پر از جنگل و درخته. شایدم روباهی، خرسی، خرگوشی یا پلنگ هم دیدیم.»

ف از خرس و پلنگ می‌ترسید، اما خیلی دوست داشت روباه و خرگوش‌ها را ببیند.

م به او گفت: «به خاطر تو فقط خرگوش‌ها و روباه‌ها رو می‌بینیم.»

ف اما مثل این‌که چیزی یادش بیفتد گفت: «آخه، آخه من و تو که عروس و داماد نیستیم که تنها با هم بریم جاهای دور.»

م سرش را پایین انداخت و با خجالت گفت: «خب می‌شیم.» و شدند عروس و داماد.

از حاشیه‌های زرد و سبز و خاکستری راندند و تنها خرگوش و چند طوطی و یک عالمه پرنده که نمی‌شناختند دیدند، اما هیچ روباهی را موفق نشدند که ببینند.

م می‌گفت: «اونا خیلی زرنگ‌ان. پشت درختا و تپه‌ها قایم می‌شن.»

ف اولین دریا را که دید از خوش‌حالی هورا کشید و هنوز جیپ ترمز نکرده بود که خودش را روی ماسه‌های ساحل انداخت.

هی شنا می‌کردند، هی روی ماسه‌ها و شن‌ها غلت می‌خوردند و هی به آن آخرهای دریا نگاه می‌کردند که ته نداشت و خورشید هم هنوز نتوانسته بود تا آن ته‌ته‌ها برسد. م خانه‌یی زیر ماسه‌ها برای ف درست کرد که ف اول خوش‌اش آمد، بعد اما گفت: «تاریکه ... تاریکه ... من از تاریکی بدم می‌آد.»

خورشید خانم کمی دیگر مانده بود تا خودش را توی دریا خفه کند که آن‌ها برگشتند خانه. برگشتنی اما ف رانده بود و هیچ اتفاقی هم نیفتاد جز آن که یک بار نزدیک بود دو تا گل بنفشه را زیر بگیرند ــ در واقع سر و صدای چند زنبور عسل آن‌ها را متوجه گل‌ها کرد ــ و یک بار هم جیپ از روی جدول سیمانی کناره‌ی باغ‌چه افتاد روی موزائیک‌های دره‌ی حیاط. ف می‌گفت جیغ وحشت‌ناک گربه‌یی او را هول کرده و م گفته بود این‌ها همه‌اش بهانه است. اصلا جیپ ماشین دخترها نیست.

م نفس بلند خود را بیرون داد: «این هم از ماشن‌سواری! حالا چه کار کنیم؟»

ف کمی من و من کرد و آخر سر گفت: «خب تو بگو! اما من یه خرده سردمه. اول بریم تو هال.»

در حالی‌که آسمان را نگاه می‌کرد، گفت: «باشه ... یه بازی هم هس که تازه یاد گرفتم، اما تو ترسویی!»

ف ناراحت شد و با بغض گفت: «هیچی‌ام ترسو نیستم. بگو چه‌جوریه؟»

م گفت: «خیلی ساده‌س. فقط یه کمربند یا طناب می‌خواد، اما کمربندش باید محکم و باریک باشه.»

ف از کمد پدرش کمربندی سیاه و چرمی آورد که بلند و باریک بود مثل مار. م یک صندلی یا چهارپایه هم خواست که با هم از آش‌پزخانه آوردند. صندلی را زیر میله‌‌یی که پدر ف به دو طرف چارچوب فلزی اتاق خواب وصل کرده بود گذاشتند. سر کمربند را م از قفل آن رد کرد و بعد آن را محکم به میله بستند.

م گفت: «راحته. نوبتی می‌ریم رو صندلی و حلقه‌ی کمربندو دور گردن می‌ندازیم. بعد اونی که پایینه صندلی رو باید از زیر پای اونی که بالاس بکشه.»

ف هیجان‌زده گفت: «چه خوب! ولی اول من.» و زود پرید روی صندلی. دایره‌ی کمربند سیاه را بازتر کرد و موهای زردش را از آن عبور داد. با شادی داد زد: «مانی! من حاضرم!»

گفتم: «چشماتو ببند ... آماده؟ یک ... دو ... دو و نیم ... سه.» و صندلی را از زیر پایش کشیدم، کمربند جیرجیر کرد و حلقه را تنگ‌تر کرد. دیدم پاهایش به کف قالی نمی‌رسد. صدای خرخر خفه‌یی از لبان‌اش بیرون می‌آمد و دست و پایش مثل کسی که می‌خواهد در دریا غرق شود، بالا و پایین می‌رفتند.

چشم‌هایش هی گشاد و گشادتر می‌شد و صورت‌اش سیاه می‌شد و سفید می‌شد. ماری روی گردن‌اش حلقه زده بود و آبی زرد مثل چکه سقف‌های کاه‌گلی روی قالی می‌چکید.

داد زدم: «فرشته! بیا پایین ... بازی تموم شد حالا نوبت منه.»

اما او لج کرده و هی با آن چشم‌های سیاه و گشادش دارد مرا نگاه می‌کند. مثل این‌که حواس‌اش نیست که نوبت من است.

«آهای فرشته! تو رو خدا بیا پایین دیگه. آخه نوبتی هم باشه نوبت منه.»


(برگرفته از مجله الکترونیکی  فروغ.نت )