| فرشته! بیا پایین ... |
من خسته چون ندارم، نفسی قرار بیتو ******* همین که تنها ماندند، ف گفت: «میآی بریم ماشینسواری؟» م گفت: «باشه.» ف گفت: «اما ماشین من یه چرخ ندارهها.» م گفت: «خب با ماشین من بریم ....
جای بازی اینجاس ایرج کیا همین که تنها ماندند، ف گفت: «میآی بریم ماشینسواری؟» م گفت: «باشه.» ف گفت: «اما ماشین من یه چرخ ندارهها.» م گفت: «خب با ماشین من بریم، جیپام هنوز تو حیاطه.» ف قبول کرد، اما گفت: «ولی من رانندهام.» م اما قبول نکرد و دلیلاش هم شلوغی شهر بود: «تازه تو که گواهینامه نداری!» ف گفت: «تو هم نداری.» م مغرورانه پاسخ داد: «اما هر چی باشه من مردم.» توی جیپ روباز سبزرنگ که نوارهای قرمز دور تا دور آن را گرفته بود نشستند و رفتند تا در میان شلوغی شهر گردش کنند. روبهروی پارک توقف کردند، بستنی خوردند، تخمه شکستند و به بچههای روی تاب و سرسره و چرخوفلک نگاه میکردند. ف احساس کرد که خسته شده است و گفت: «بریم از اینجا.» و رفتند توی خیابان و بلوار و میدانهای شلوغ شهر و جیپ سبز را از لابهلای ماشینها و اتوبوسها طوری رد میکردند که ف هم میترسید و هم غشغش خندهاش گرفته بود از این که ماشینها و موتورسوارها از ترس تصادف با آنها، فرار میکردند به گوشه و کنار خیابان. به آخرهای شهر که رسیدند، م گفت: «چهطوره بریم دریا؟» ف تعجب کرد: «دریا؟ آخه خیلی خیلی دوره.» م گفت: «واسه ما زیاد دور نیست. تازه! میتونیم از جادهیی بریم که پر از جنگل و درخته. شایدم روباهی، خرسی، خرگوشی یا پلنگ هم دیدیم.» ف از خرس و پلنگ میترسید، اما خیلی دوست داشت روباه و خرگوشها را ببیند. م به او گفت: «به خاطر تو فقط خرگوشها و روباهها رو میبینیم.» ف اما مثل اینکه چیزی یادش بیفتد گفت: «آخه، آخه من و تو که عروس و داماد نیستیم که تنها با هم بریم جاهای دور.» م سرش را پایین انداخت و با خجالت گفت: «خب میشیم.» و شدند عروس و داماد. از حاشیههای زرد و سبز و خاکستری راندند و تنها خرگوش و چند طوطی و یک عالمه پرنده که نمیشناختند دیدند، اما هیچ روباهی را موفق نشدند که ببینند. م میگفت: «اونا خیلی زرنگان. پشت درختا و تپهها قایم میشن.» ف اولین دریا را که دید از خوشحالی هورا کشید و هنوز جیپ ترمز نکرده بود که خودش را روی ماسههای ساحل انداخت. هی شنا میکردند، هی روی ماسهها و شنها غلت میخوردند و هی به آن آخرهای دریا نگاه میکردند که ته نداشت و خورشید هم هنوز نتوانسته بود تا آن تهتهها برسد. م خانهیی زیر ماسهها برای ف درست کرد که ف اول خوشاش آمد، بعد اما گفت: «تاریکه ... تاریکه ... من از تاریکی بدم میآد.» خورشید خانم کمی دیگر مانده بود تا خودش را توی دریا خفه کند که آنها برگشتند خانه. برگشتنی اما ف رانده بود و هیچ اتفاقی هم نیفتاد جز آن که یک بار نزدیک بود دو تا گل بنفشه را زیر بگیرند ــ در واقع سر و صدای چند زنبور عسل آنها را متوجه گلها کرد ــ و یک بار هم جیپ از روی جدول سیمانی کنارهی باغچه افتاد روی موزائیکهای درهی حیاط. ف میگفت جیغ وحشتناک گربهیی او را هول کرده و م گفته بود اینها همهاش بهانه است. اصلا جیپ ماشین دخترها نیست. م نفس بلند خود را بیرون داد: «این هم از ماشنسواری! حالا چه کار کنیم؟» ف کمی من و من کرد و آخر سر گفت: «خب تو بگو! اما من یه خرده سردمه. اول بریم تو هال.» در حالیکه آسمان را نگاه میکرد، گفت: «باشه ... یه بازی هم هس که تازه یاد گرفتم، اما تو ترسویی!» ف ناراحت شد و با بغض گفت: «هیچیام ترسو نیستم. بگو چهجوریه؟» م گفت: «خیلی سادهس. فقط یه کمربند یا طناب میخواد، اما کمربندش باید محکم و باریک باشه.» ف از کمد پدرش کمربندی سیاه و چرمی آورد که بلند و باریک بود مثل مار. م یک صندلی یا چهارپایه هم خواست که با هم از آشپزخانه آوردند. صندلی را زیر میلهیی که پدر ف به دو طرف چارچوب فلزی اتاق خواب وصل کرده بود گذاشتند. سر کمربند را م از قفل آن رد کرد و بعد آن را محکم به میله بستند. م گفت: «راحته. نوبتی میریم رو صندلی و حلقهی کمربندو دور گردن میندازیم. بعد اونی که پایینه صندلی رو باید از زیر پای اونی که بالاس بکشه.» ف هیجانزده گفت: «چه خوب! ولی اول من.» و زود پرید روی صندلی. دایرهی کمربند سیاه را بازتر کرد و موهای زردش را از آن عبور داد. با شادی داد زد: «مانی! من حاضرم!» گفتم: «چشماتو ببند ... آماده؟ یک ... دو ... دو و نیم ... سه.» و صندلی را از زیر پایش کشیدم، کمربند جیرجیر کرد و حلقه را تنگتر کرد. دیدم پاهایش به کف قالی نمیرسد. صدای خرخر خفهیی از لباناش بیرون میآمد و دست و پایش مثل کسی که میخواهد در دریا غرق شود، بالا و پایین میرفتند. چشمهایش هی گشاد و گشادتر میشد و صورتاش سیاه میشد و سفید میشد. ماری روی گردناش حلقه زده بود و آبی زرد مثل چکه سقفهای کاهگلی روی قالی میچکید. داد زدم: «فرشته! بیا پایین ... بازی تموم شد حالا نوبت منه.» اما او لج کرده و هی با آن چشمهای سیاه و گشادش دارد مرا نگاه میکند. مثل اینکه حواساش نیست که نوبت من است. «آهای فرشته! تو رو خدا بیا پایین دیگه. آخه نوبتی هم باشه نوبت منه.»
|