X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 27 دی 1389

6- دومین دل نوشت (احساس عجیب!)



خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

 

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

 

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم

آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است

 

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

 

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست

چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

 

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست

اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است

 

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست

احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

 

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار

می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است

 

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود

با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

 

محاکا: ۱- (مصدر ) حکایت کردن با یکدیگر / ۲- عین قول کسی را نقل کردن  / ۳- مشابه بودن / ۴- ( اسم ) گفتگو / ۵ - شباهت.




من یه دوست دارم به اسم مجید :)

بیشتر از ۱۰ سال هست که دوست صمیمی هستیم و از برادر هم نزدیک‌تر (برادر هم دوست به)


اون هم برای خودش دوستایی داره و ...


گاهی وقتا که می‌بینم با دوستاش بگو و بخند می‌کنه و معاشرت، احساس می‌کنم منو دوست نداره و توی دلم ازش دلخور می‌شم!

اینجور تصور کردن خودخواهی هست و از معرفت به دور


اطمینان دارم که هیچ وقت، تا وقتی دوست خوبی باشم، هر چقدر هم ازش فاصله داشته باشم باز هم رابطهی دوستیمون قطع نمیشه.

پس باید خودم رو درست کنم!

موفق باشم